مساله این نیست که چه کسی درست می گوید،آنچه اهمیت دارد

این است که هر فرد بفهمد چرا دیگری مثل او احساس نمی کند.

داستان زیر برگرفته از روزنامه ی یکی از شهرهای کوچک آمریکا می باشد.عقابی از باغ وحش

فرار کرده و گرفتن آن مشکلاتی ایجاد کرده است،این عقاب بر شاخه ای بلند

ایستاده است و با وجود تلاش مدیریت و کارکنان باغ وحش برای برگرداندنش به

قفس مقاومت می کند.عده ای تجمع کرده اند و یک تیم خبری از تلویزیون در راه است

در باره ی این مقاله چه می توانید بگویید؟

بعضی عکس العمل های معمول به این داستان به گونه ی زیر است:

خیلی مهم نیست.

یک خبر محلی است.

اگر پرنده فرار کند،زنده نخواهد ماند.

ما نمی دانیم این باغ وحش کجاست. شاید مکان آن در شانس زنده ماندن پرنده موثر باشد.

یک نفر باید پلیس یا آتش نشانی را با خبر کند.

در اینجا مشاهداتی طبیعی داریم که همگی از نظر فردی که همان خواننده باشد و البته

نظر شما هم می باشد،بیان شده اند.حال بیایید دوباره این داستان

را از جنبه های متفاوت مطرح کنیم:

پرنده ی لعنتی.اگر پرواز کند و برود،شغلم را از دست می دهم.تقصیر من نبود

که این پرنده فرار کرد،چند آدم نادان در قفس را باز گذاشته بودند.اما،می دانی

چه کسی مقصر شناخته می شود؟من ده سال است که اینجا کار می کنم اما

آیا اصلا این موضوع برای کسی اهمیت دارد؟آنها مرا به زودی اخراج خواهند

کرد و دیگر هیچ باغ وحشی به من کار نخواهد داد.حال به همسرم چه

توضیحی بدهم؟

جواب فرزندانم را چه بدهم؟پرنده ی لعنتی.

این صحبت ها از نظر نگهبان باغ وحش بود.

نگهبان لعنتی.چه طور گذاشت پرنده فرار کند؟آیا نمی داند این پرنده چقدر

می ارزد؟لعنتی.برملا شدن این قضیه باعث می شود سرمایه ای که قرار بود

مردم برای ما تامین کنند از بین برود،اگر این پرنده فرار کند،شهرداری مرا به

جهنم می فرستد.

نگهبان لعنتی.باید چند سال پیش اخراجش می کردم.خب بهتر است خودش

قبل از اینکه گزارشگران تلویزیون به اینجا برسند پرنده را بگیرد یا اینکه این

دفعه پرتش می کنم در خیابان.

این نظر مدیر باغ وحش است.

پرنده ی لعنتی.فقط آنجا نشسته است.چرا کاری نمی کند؟پرنده،قبل از اینکه

تو را بگیرند پرواز کن.نگاه کن،نگهبان نردبان آورده است و قبل از اینکه تو بپری

می آید بالا.او تو را خواهد گرفت و وقتی گرفتت حقت را کف دستت

می گذارد.نگذار تو را بگیرد.کاری بکن،پرواز کن…پرواز کن…صبر کن روی سر او

خرابکاری کن…آها،روی سرش خرابکاری کن

این نظر چه کسی است:یک نفر از بین جمعیت.

پرنده ی لعنتی.امیدوارم تا وقتی برسیم سر جایش بماند این تنها چیزی است

که می خواهم.نمی خواهم این همه راه تا باغ وحش را برای هیچ و پوچ

رانندگی کرده باشم،من نباید این کار را قبول می کردم،برای این کار احمقانه

کلی از وقتم هدر می رود.من باید الان مشغول انجام دادن یک کار مهم

بودم،مثل پرسش خبری کاخ سفید برای جنگ جدید در خاورمیانه…لعنتی،فقط

امیدوارم قبل از رسیدن من،این پرنده پرواز نکند.در این صورت،هیچ داستانی

برای گزارش دادن ندارم.

این نظر چه کسی است؟گزارشگر تلویزیون محلی.

آیا نظر های دیگری هم وجود دارد؟نه.

مطمئن هستید؟

لعنتی ها.این همه سر و صدا برای چیست؟این همه هیاهو برای چیست؟

نمی توانند یک پرنده را به حال خودش بگذارند؟نگاه کن،نگهبان قدیمی من چه

قدر عصبانی به نظر می رسد.چرا آن پایین همه برای من داد و بیداد

می کنند؟چرا آدم ها قبلا داد نمی زدند؟چه اتفاقی افتاده است؟

چرا نمی توانند مرا به حال خودم رها کنند؟

این نظر قطعا متعلق به عقاب است.

آیا نظر های دیگری هم وجود دارد؟حتما وجود دارد.

لعنتی.این همه چراغ و آدم به طرف من نشانه گرفته شده است و حالا هم

این نردبانی که به من تکیه داده اند.آخ…نمی دانند به من آصیب

می رسانند.اینها اینجا چه کار می کنند؟چرا همه از اینجا نمی روند؟

و مرا تنها نمی گذارند؟

این دیدگاه چه کسی است؟درخت.

ایراد می گیرید که مسخره است و درخت ها دیدگاه ندارند؟پس نماد مادر در کارتون پوکاهانتس چیست؟

دیزنی به آن درخت شخصیت یک مادربزرگ مهربان و دانا داده بود و شنوندگان هم آن را

باور کرده بودند.پس چرا فکر می کنید درخت ها دیدگاه ندارند.

پرنده لعنتی.خوشحالم که رفت.درست مثل یک خوک بود.میله هایم را گاز

می گرفت و نمی دانید که چه کارهایی که نمی کرد،راحت شدم چقدر

خوشحالم که رفته،راحت شدم صدای مرا می شنوی،راحت شدم.صبر کن

اگر آن پرنده پرواز کند و برود،آنها یک چیز دیگر را در من می گذارند،یک چیز…

یک چیز بدتر مثل یک موش،یا یک چیز لاغر مردنی…مثل اه اه…یک مار بزرگ.

آن پرنده را بگیرید…لعنتی ها نگذارید فرار کند.

این نظر چه کسی است؟قفس.

شوخی نیست.خب اگر درخت بتواند نظر داشته باشد،چرا قفس نتواند،در فیلم های کودکانه

همه ی اشیا بی جان مثل میزها،صندلی ها و ماشین ها جان دار می شوند.

هدف این داستان کوتاه درباره ی باغ وحش این است که به شما یادآوری کنیم

نظر شما فقط یکی از نظرهای بسیاری است که در این زمینه وجود دارد.

این نظر متعلق به شماست ولی به این معنا نیست که تنها یا حتی بهترین نظر

است،شاید بهتر از نظر شما هم وجود داشته باشد و قطعا همیشه نظری دیگر

نیز وجود خواهد داشت. چند بار این جملات را شنیده ایم که

متوجه حرف من نمی شود یا رئیس من اصلا مرا نمی فهمد یا اینکه من

واقعا رفتار آن بچه را درک نمی کنم.انسان ها یکدیگر را درک

نمی کنند چون حتی اگر هر دو به یک چیز و به یک موقعیت مشابه نگاه کنند

 نظرشان متفاوت است.تا وقتی یاد نگیرید مثل یک گاو وحشی باشید

نمی توانید گاو باز خوبی شوید،همینطور اگر در گذشته دانش آموز

خوبی نبوده باشید نمی توانید،معلمی خوب باشید. یکی از وظایف اولیه ای

که هنگام ورود دانشجویان به دانشگاه باید به آنها واگذار کرد

درس دادن در یک کلاس واقعی است. با تجربه ی قرار گرفتن

در جلوی کلاس دانشجویان نگرش دیگری می یابند و آنچه را که در

کلاس می گذرد را بهتر درک می کنند.

همیشه مردان و زنانی که کارشان به طلاق می کشد از درک موقعیت همسر

خود قاصر بوده اند.یک مشاور خانواده می تواند قضیه را از هر دو جنبه در نظر بگیرد

بچه های آن خانواده نیز می توانند چنین کاری انجام دهند و فقط این دو نفر که بیشتر

از همه درگیر این قضیه هستند قادر نیستند این کار را انجام دهند.

فرزند زوجی که طلاق را تجربه می کند غالبا می گوید،من مامان را درک

می کنم و منظور بابا را هم می فهمم.اما تنها کاری که آنها انجام می دهند

جنگ و دعوا است.همیشه زوج های در حال متارکه را مجبور می کنند به حرف

یکدیگر گوش کنند و آنها هم سعی می کنند این کار را انجام دهند اما متاسفانه در نهایت

آنها به یکدیگر می گویند،می فهمم تو چه می گویی،ولی تو اشتباه می کنی.

منظور آنها این است که من گفته های تو را می شنوم ولی آنها را نمی فهمم.

برای فهمیدن باید ورای شنیدن بروید و چیزی حس کنید که دیگری احساس می کند

برای این کار باید از مقایسه موقعیت دیگران با خود پرهیز کنید و در عوض قضاوت خود

را به تعویق بیندازید و خودتان را فراموش کنید.این قسمت سخت کار است.

چند نفر را می شناسید که این طور فکر می کنند؟خودتان در چه مواقعی

این طور فکر می کنید؟

در طلاق زن شکایت می کند،که همسرش هرگز احساسات او را درک نکرده

است.در حالی که مرد احساس می کند زن خیلی حساس است.مساله این

نیست که چه کسی درست می گوید و چه کسی غلط.آنچه اهمیت دارد

این است که هر فرد بفهمد چرا دیگری مثل او احساس نمی کند.

 

منبع مقاله

دانلود فایل pdf این مقاله

 

برچسب ها
2 نظرات
  1. Pingback: قدرت احساس کردن | مهندسی موفقیت

  2. Pingback: قدرت احساس کردن | مهندسی موفقیت

ارسال نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *